در بند بندِ انگشتانم
و مُشتی كه نمی خواهد باز شود
تا خفگیِ شعر انگار
در گلویِ خودكار
در امتدادِ شاهرگ ام
كه از تنش می گذرد
با واژه ها
پيمانی سخت بستم
از جنس عشقی كه با تو ورزیدم
برایِ افشایِ خونم
جوهری آبی
كه بر كاغذ حرام می شود...
دهم ارديبهشت يكهزار و سيصد و نود و يك
تهران
از سفر بازگشته ام. در سفر بسی چیزها دیدم. درختِ گردویی کهنسال . یک مردِ شیشه ای. که نور از او عبور میکرد؛ اما زنش نع! دخترش نع! مردمِ موذی که در ماشین هایشان می رقصیدند. چند تا فیلم دیدم. چند تا کتاب خواندم. و خبرها را دنبال کردم. از سفر برگشته ام. ظرفشویی پر از ظرفهایی بود که پیش از سفر،نشُسته، رها کرده بودم. ظرفها را شُستم. پنجره ها را باز کردم. لباسهایم را شُستم و روی چوب رختی پهن کردم. نشستم پشت میزم رو به پنجره ها...
و منتظرم شعر وارد شود...
در حبسِ عقيق
جوهرِ سنگ
پس مي دهد
پرنده یِ پندار
دیگر گذشت آن روزها
که سی هزار تن از مرد و زن
از کَهتر و مِهتر
نعشِ شاعرِ جوان را بر دوش
می کشیدند
از شاه آباد
تا ابن بابویه
دیگر گذشت آن روزها
که ده تومانی اسکناسی بود
در خورِ جیب مردم
حالا نه خرس و نه روباه
که این شاعر حتا
گوشه ندارد
20 دی ماه 1390
تهران
سکوتِ بین هر تیک تاک
در بی قرارگاهم
عذاب می دهد
این تاک های بلند
با انگورهایی که از اعدامِ اعداد آویختند و
کشمش می پیرند
این تیک هایِ عصبیِ شهری
که با شُش هایم
مُدِرن می شود
و بادِ خاموش
که بر پوستت احساسَش نمی كنی
می وزیده است...
ببین چگونه در گذرم
و بچه هایم چگونه جست و خیز می کنند
بی باک و دلیر
وَ بُرنایِ بَر سَریر
خیالم از آینده آسوده است
حتا اگر انرژی هایِ جهان به پایان برسند
چراکه من می توانم
باشم
بر پیش خوان هایِ پُرچینِ فراموشی تان
و با معنا بشوم
آنگاه که به یادم بیاورید
در سلول هایِ پوسیدار
من بر گنبدی دست کشیدم
و از گنبد دست کشیدم
یکدو پاره کاشی ریخت
و هیبت گلدسته ها ترساندم
بی آنکه بخواهم اما
مِیلی به آنها داشتم
گلدسته ها خدا را نشانه رفته بودند
و کبوترها خبر جنگی قریب الوقوع را
دهان به دهان
از زائران
پنهان می کردند ...
تقدس بر او
چون زمینی که از بی آبی
تَرَک می زند
گذشته بود
چون او که بر پیردالو
و آرزویِ او را در سر داشتن
از دست دادنِ او بود
همچنان که شب رشد می کند
آفتاب هم بالغ می شود
و من پوست می ریزم
همچنان که باد می وزد؛
آن باد که اجازه نخواهد داد
شاعر باشم
و رِقَت مردم را بر ملا خواهد کرد
آن بادِ خاموش
که بر پوستتان احساس نمی شود
و انگار در بُعدِ دیگر
می وزد...
ساعت فقط شکلِ فهمیدنِ توست
نقشی بر دیوار
گازی با دندان رویِ مچِ دستت حتا – یادت می آید؟-
و اعدام هایِ خاموش
اما من می توانم باشم
به هیات تن هایی در اتاقِ وداع
نشسته بر بسترِ رودخانه ای در مقامِ شاهِ سنگ ها
به شکلِ دختری در دَبِه هایِ تُرشی که عرفان می کُند
با کَلَم هایی بر سینه اش و خیاری در خِنگَش
و هیولایِ کتاب هایی که در خاطره ام می سوزند
خطِ راست، منحنی، بیچاره آینشتاین!
و اگر تمام انرژی هایِ جهان پایان گیرند
ارثِ من عذاب است
و آرزویِ مرا در سر داشتن
از دست دادنم
خوابِ یک ساعتِ بزرگ دیدم
یک ساعتِ مفلوک
که شیفته یِ بچه هایش بود
10 دی ماه 1390
تهران
خنگ: گوشه،زاویه،عاشقی سخت،عاشق زار بی خود،تباهی،فساد (كه تمامی اين معانی پيش خاطرم بوده است)
پیردالو: سخت پیر،سخت کهنسال، پيرزنی درويش مسلك كه از آينده خبر می دهد (معنی سوم را جز در گویشِ بختیاری و در نواحیِ شمالِ خوزستان و ديواندره و آن اطراف و اكناف و به طور کلی هرجا که ایلی از ایل های بختیار حضور داشته باشد،درجای ديگری نمی توان اعاده كرد. بازگشت به شعرِ "خورشید از پسِ هر چیزی طلوع می کند" در همین وبلاگ)
پوسيدار: اسم مصدر از پوسیدن با بن ماضی + ار در معنای فاعلی آن. پيش از اين از واژه پوسِش بهره بردم كه به آهنگ جمله خدشه وارد می كرد و دقیقا آن حسی را كه می خواستم برآورده نمی ساخت. هر دوی این واژه ها را پس از اینكه ساختم در لغتنامه دهخدا نیافتم كه به لغتنامه اضافه كرده و معنی برای آن نوشتم. در اینجا من آن را به معنای چیزی به کار بردم که از روز نخست خود پوسيده بوده است و آفریده نیست.
1
نه سيبی
نه نصيبی
چه تفاوت دارد
صاد با سین...
2
اگر از من
درباره یِ فصل ها بپرسی
خاكِ فروغ را
نشانت می دهم
او
رازِ فصل ها را می داند
10 دی ماه 1390
تهران
میخواستم سايه ام را نقاشی كنم
اما او طفره می رفت
می خواستم از او جدا شوم
اما او نمی خواست
و در شبی كه از مستی
تاریک تر بود
با سایه های دیگر خوش بود
بی آنكه مرا به آنها معرفی كند
یا با من سخنی بگوید
او مرزهای تنم نبود
از پس آفتاب
يا نرمه های نور
سايه سايه بود و
در آن همه چيز پژواک می يافت
ارديبهشت 1388
قلهک
همه یِ روز
به دنبالِ
سایه یِ خوابم
می دَوَم
وَ شب
تمام
سایه می شود..
زمستان 1379
تهرانسر
و مرگ نسیمی بود
که در برقِ دانه هایِ شن
متجلی می شُد
وقتی از مُشتم
فرو می ریختند...
ای جويبارهاي نور!
در آن تونل هایِ عظیمِ هیچ
وقتی که دیگر
مانعی نيستم
در برابرِ آفتاب
آیا هنوز
این سایه یِ سرد و سرگردان را
در خاطره یِ تاریکِتان
نگاه می دارید؟
16 تا 21 آذر ماه 1390
دریای لوت – تهران
وارياسيوني ديگر
و مرگ نسیمی بود
که در برقِ دانه هایِ شن
متجلی می شُد
وقتی از مُشتم
فرو می ریختند...
ای ساعتِ شنيِ برگرد ناپذير!
در آن تونل هایِ عظیمِ هیچ آيا
این سایه یِ سرد و سرگردان را
در خاطره یِ تاریکَت
نگاه می داري؟
28 آذر 1390
نمی دانم
سکه ای بود در ضربِ زمان
یا پرتقالی خونی
یا سرِ من
که در تشتِ غروب
غرق می شد...
دویدن در دشت
وقتی باران دامن می گسترد
بی هیچ فرمانی که ایست ...
نمی دانم
حتا هنوز هم نمی دانم
آیا صبح فردا
با سَرَم
تلوع* خواهم کرد؟
11 آذر 1390
تهران
تلوع: بلند برآمدنِ روز. سر برآوردنِ مرد از هر چه که در او بود و همچنین سر بر آوردنِ گاو از جای باشِ خود.
(شرح معنی از لغتنامه دهخدا)
به گسست زمین از مدار آفتاب
به ریشه ها و ذره ها از گلوی جاذبه
به معمار شراب
و آجرهای مستی ام
که کی ویران شوم
این روزها
سست و خمار
بی نیم نگاه ماه در آیینه رود
به میراث باد نظر دارم
و به نام تو سوگند می دهم
ماسه گرمم!
ماسه بی حاصلم!
پاییز 1385
نکا
همه یِ دعواها سرِ نفت است
وقتی من با چوب ها یکی می شوم
و تو دیگر صدای مرا از پیِ میلیون ها سال هم نخواهی شنید
برای همه یِ چیزهایی که می خواستی و
من نبودم
تا اشک های سُرمه شویَت را
نگاه دارم از حرصِ بشر
چرا که من کاشفِ چاهِ چشمانِ تو بودم
دیگر اما در دریای قزوین ما سهمی نداریم
همانگونه که من از چشمان تو بی نصیب ماندم
و چشمان تو از نگرانی هایم
چه کسی امروز نگران توست؟
وقتی من با چوب ها یکی شده ام
و تو دیگر از پسِ میلیون ها سال هم
صدای مرا نمي شنوي
جز این که آهسته آهسته آتش شوم
نه برای گرم کردن دست تو و دست کسی که نگران تو نیست
فقط برای اینکه پیش از برافروختن
در شلوغ ترین بورس هایِ بشرِ حریص
که بیش از یک دقیقه به احترام مرگ تو سکوت نخواهند کرد
به حراج بروم
ما دست کم می توانستیم عزادارِ هم باشیم
و مراسم آبرومندی برای خاکسپاریِ انسان دست و پا کنیم
و همه یِ اینها می توانست به قدرتِ عشق تعبیر شود
نه به سرعتِ تجزیه
اما من نداشتم نع
من نبودم
آنچه تو می خواستی
جز دستانی که آماده یِ کشیدن کبریت بود
پیش از آنکه مجال کاشتن دانه ای داشته باشد
17 شهریور 1390
ایالت قومس
سمنان
می خواهم برگردم
از همان برمودایی
که پسم داد
می خواهم برگردم و دور شوم
از تمام این شکل های ناپایدار
که ناپدیدم می کنند ...
برگردم و
قیچی های پر حرف کم کار را بشکنم
و مزه مزه کنم
شکافتن رویایی را که بر قامتم بافته اند
رویایی که بر تنم زار می زند
می خواهم برگردم عزیزان من ...
و این بار می دانم از کدامین راه
برگردم و لخت و عور
دوباره زانوانم را بغل کنم
تنها دوستانم را سخت بغل کنم
من که از اشک ماهی اندوهگین تر زاده شده بودم
من که از آواز ماهی بی صداتر زاده شده بودم
برگردم ...
شانزدهم شهریور یکهزار و سیصد و نود
ما البته یک بار دست کم
طعم پیروزی را چشیدیم
و به خاطرش مشتلق گرفتیم
حالا باید مثل فیلم های "هپی اند"
در آن ابهام پسین پایان خوش
در آن پرسش بنیادین که چی
که حالا همه چیز خوب شده
در آن بهشت بی هودگی
در آن بی هودگی بهشت
سرمان را بیندازیم پایین و
حتمن
زنده ... گی
بکنیم
1 شهریور 1390
تهران – خوش
مشتلق (به ترکی): شکرانه،مژدگانی
گی (به سمنانی): گه
تو هندی
روی شاخه های موز میرقصی
و شب های بی خوابی را
بر پهنه های آسمان
خال میزنی
2 مرداد 1390
تهران
خانه ای میان دشت درهای خویش را به روی باد باز گذاشته است! تاریک. روشن. چون خط ممتدی سروها جا برای شکافتن مرزها. تاریک. روشن. تبریزی ها. تاریک. روشن. گندمزاران هکتارها کیمیای سعادت را جسته اند. تاریک. روشن. نه جایی برای مترسک ها! ما کلاغ های معادن زغالسنگ و روی از مرگ؛میراث پدر نگاهبانی میکنیم. تاریک. روشن. پیرمردی بسیار دورتر از روستا بر تپه های ماهوتی رشد میکند. تاریک. روشن. درختچه های گلابی. آب قطعه قطعه شده. ساختمان افتاده بر مهیب سرزمین خار. درختان در سال یک بار و فقط یک بار شکوفه میدهند. شکوفههای سنجد و دامن بلند دخترها بر فراز رودخانه های خشک و تاریک. روشن. تاریک. گندم ها طلا خواهند شد. پشتوانه ای عظیم برای کیمیاگران آینده. روشن. تاریک. ساقه های بوته انگور بر شیارهای زمین چون مارهای مست و البته زهردار. روشن. تاریک. نع! این ما هستیم که حرکت می کنیم. درختان متوقف شکوفه های سرمازده را با پلاس آفتاب بازی میدهند. روشن. تاریک. کله های ماهی زیر بوته های چنبر میسوزند و بنیانگذاران کارخانجات استخراج آهن از فشار زمین می افتند. تو فقط مست و تاریک خواهی شد. روشن. تاریک خواهی شد. فکر پنهان شدن در این دشت از ما دور باد. تاریک. روشن. کلاغان بر جسد روباه طمع میکنند و فریب میخورند. ماده سگ میان خاک شخم زده گیج بوی ارواح بیگانه میشود. تاریک. روشن. بر گودال آب تصویر تمام آسمان پیداست و کسی زیر پاهای مسافران نفس میکشد. تاریک. روشن. رفتن را در برگشت پاسخی نیست. هرجا که بخواهم. تاریک. روشن. از قطار پیاده خواهم شد. ابرها تا ابد زمین را به بازی خواهند گرفت. تاریک. روشن. اندوه شما را عده ای معدود بر خطوط زنگار زده آهن به دنبال خویش خواهند کشید. اندوهی که با خوشبختی شما همراه است. تاریک. روشن. بر شانه های اسبان مزدور، زاغ های بی وزن. تاریک. روشن. این هواست. هوا.
آغاز پاییز 1382
در مسیر زنجان به تهران
تکاندهنده بود
زلزله
باران خیس می آمد
شب میتوانست
نقبی زند به روز
در دل تاریکی
و تو زیر خروارها خاک
خیس میخوردی و
سیاه تر میشدی
12 تیرماه 1390
خوش
نه با خاطرهی حصار
كه
اسب وحشی نمی رمد
و با اين حال
نعلهايش را هم در آتش باد و آب نمی شويد
فقط
كرانههای بغض بلندش را
از گلوگاه جادهای می روبد
كه زمانی ناهموار بود!
كه خواب برنياشفت گوشه چشمت را
با تلاطم توفانها آمده بودي و
موهاي درخت اين گوشه به اضطراب تو شانه خورد
با نسيم رفتي و
درخت به سمت رفتنت خم بود
حالا ديوانه
سالهاي سال
ايستاده
دست در جيب
در مشتش نقشه هاي جهان
ريشه هايش را به سرما و تاريكي مي دواند
وقت خاکستر
به خاک گفتم ...
شاید همه چیز با زمستان آغاز می شود
وقتی آبهای بسته
عاشق می شوند
بهار
ریشه های گیسوانت را
تشویق می کند
و پاهایم از پاییز رفتنت می ریزد
چه دیر آغاز می شود
چه زود دیر
تو
امامِ
زمانی ...
امامِ
پرندگانی ...
و بخار می شوی
آبستن زمستانی نو
و من بدون چتر
تا برف چگونه پیرم کند ...
تهران – خوش
بیست و نهم اردیبهشت یکهزار و سیصد و نود
واژنهای كوير
انگشتان تشنه
نه مرده نه زنده جهانی
سر در
پی واژه ای
خون سخت تن زدن
نه بکر و نه جنده جهانی
زخمه ای به من بده
با قلبم به تو خواهم داد
راهی به من بگو
پاهایم را به تو خواهم داد
واژه ای به من بیار
با دستهایم ...
در این نه گاه و نه بی گاه جهانی
بیستم اردیبهشت یکهزار و سیصد و نود
تهران
دانه های مرواریدی است
که بخار می شوند
خیال ثروت و
جاده ای به سوی معادن نمک
و باد بیهوده نیست
برداشتی آزاد از گیسوان توست
به شمار مشام مورچگانی
که مست منند
می توانستم تو را دوست داشته باشم
حتا با مرگ هم
قلبم آرام نگرفت
حالا من در ز م ی ن هستم
تو ای زن
بر ز م ی ن هستی
پس می زیم چنان زیستنی
که با ز م ی ن هست
حالا با زمین نفس می کشم
و کارگران بی وقفه ای
که زیر سایه های خیالت
عشق ملکه را
در قطره های عرق صیقل می دهند ... .
چهاردهم اردیبهشت یکهزار و سیصد و نود
تهران
گورستانی در زمین است
پدربزرگم
در آن
خفته
برای ابد
و گورستانی در ماه
که رویاها...یم
ماهیگیر تورش را به دریا زده
و نمی پایدش
موج آوازی از بر دارد
که برای صخره اندیشناکی می خواند
و از دور
فریادهای پیروزی
هلهله مرغكان غروب
و کشتی هایی که بر آشوب دلش لنگر انداخته اند
به دریا می اندیشد نه به توشه نه به زاد
به آب نه به تشنگی
به باد
و نه به ویرانی
و آنگاه که دریا از دیدن ماه آه می کشد
با خود می خواند موج:
گورستانی در زمین است
گورستانی در ماه ...
چهاردهم ماه مهر
یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت
کاج
کاج
این سبز کهن
هر بهار
نو
نو سبزه ها را
به تماشا ایستاده
با فرزندان ناخلف
ریزشها و رویشها را
به تماشا ایستاده
و سبزش چنان پیر می شود
که از توان من بیرون است
مثل او
که از فصلها
بیرون است
بیرون از ید اختیار من
دلک درختان را
قوی می دارد
کاج
این سبز قرون!
بیست و پنجم فروردین ماه یکهزار و سیصد و نود
تهران
روبه روی تالار وحدت
در انتظار بلیت کنسرت حسین علیزاده
با پیراهنم گاهی
و شلوارم
و کفشهایم
بیگانه می شوم ...
و برهنه ...
نگاه می کنم و می بینم
بیگانه هستم با پوستم
با انگشتان و دست و پاهایم
با موهایم
نگاه می کنم و می بینیم
با ابروانم بیگانه ام
با بینی اگر ببیند
این دو اجنبی چشمهایم
لمس می کنم و متحیر می شوم
خیلی ساده
چون کودکی
که
عورت پدر را در گرمابه می بیند
برای نخستین بار
***
چقدر بیگانه ام با اتاقم!
آنقدر بیگانه که می پوشانم تنم را از او
و می پوشانم آیینه ها را
بیگانه ها را با بیگانه هایی دگر
...
بی
گانه
می شوم و
از خودم شرم می کنم
در بهار از جوانه های باریک
که از پوست سرسخت درختان
دندان نشان می دهند
و در زمستان از لختی درختان
که نمی توانند عورتهاشان را
پشت دستهاشان پنهان کنند
***
آه ! تنها دستان پر توان تو می آیند از هر سو
افعی های مسلح به سرناد شعر
تا برهنگی را برایم
هجی کنند
تا دوباره
انس
بگیرم ...
خیلی ساده
چون کودکی
با پستانهای مادرش ... .
بیست و سوم فروردین یکهزار و سیصد و نود
کافه سپیدگاه
پروانه های بوسه ات
چون پرتوهای فانوس پشت سکوت آب
روی صورتی خواب زده
و انگشتان نیمه لخت سرما ...
مهاجرت سنگ ...
رودخانه های آن چشم های آبی خاموش ...
با بلوران
در فوران آن اتاقی
که پنجره اش به هیچ می گشاید
بذرهای بوسه ات
که می خواستند
که هنوز هم می خواهند
زیر خاک بودن را
تا ... بهار برویند
و حتا این درخت زندانی
در حصار سازه ای بی شکل
چون زندانبان مایوس
از پرسیدن ابر
آنها از شانه های من برخاسته اند
و رویاهای تو را می بلعند
آنها از پیله هایی سر بر آورده اند
که پدرانمان
در این خاک درخت توتش را کاشته بودند
درختی شیرین تر از بازی های کودکی
و کودکی
آنها مشتاق تو اند
آنها مشتاق من اند
منی که بدون لب زاییده شدم
و واژگان از پوستم می تراویدند
تا شبنم های بوسه ات خیال انگیز بدرخشند
بدرخشند بر گستره بی طعام پرندگان
و ژرفنای بی پیدای مه
زمان و مکان
تار و پود زندگی هستند
به علاوه دستهای زنی که شانه می زند
سرخ از خون خود می ریسد
از صدایش صورتی می ریزد
زرد از زردی روی ما می گیرد
و آبی را که تو نیک می دانی
به علاوه دستهای زنی که از بی رنگی رنگ می سازد ...
اینگونه ...
در این قالی ایرانی
من شکیبایی می کنم
تا نقطه تلاقی
چه بگویم؟ شکیبای شکفتنم!
شکفتن غنچه های بوسه ات!